وقتی سوگ بیمارگون میشود: 5 نقش اجتناب تجربی در تداوم رنج پس از فقدان
سوگ و از دست دادن عزیزان، بخشی از زندگی است و غم و اندوه پس از آن، یک واکنش کاملاً طبیعی و انسانی است. همه ما در مواجهه با این اتفاقات، احساسات مختلفی مثل ناراحتی عمیق، خشم، یا حتی پوچی را تجربه میکنیم. این دوره سوگ، به ما کمک میکند تا کمکم با این واقعیت کنار بیاییم و دوباره به زندگی عادی برگردیم.
اما گاهی اوقات، این غم از دست دادن از حد طبیعی خارج شده و به شکلی طولانی و شدید ادامه پیدا میکند که به آن “سوگ پیچیده” یا “سوگ طولانیمدت” میگویند. در این حالت، فرد برای مدت طولانی غرق در یاد و خاطره فرد از دست رفته میماند، دلتنگیاش تمام نمیشود و زندگی عادیاش مختل میشود.
یکی از دلایل اصلی که باعث میشود این حزن به جای اینکه کمکم از بین برود، ادامه پیدا کند و حتی شدیدتر شود، چیزی است که روانشناسان به آن “اجتناب تجربی” میگویند. یعنی وقتی ما ناخودآگاه یا آگاهانه تلاش میکنیم تا از احساسات و افکار دردناک فرار کنیم یا آنها را نادیده بگیریم. در زمان حزن، این به معنای تلاش برای ندیدن، نشنیدن یا فکر نکردن به درد ناشی از آن است. در ادامه، 5 روش اصلی را توضیح میدهیم که چطور این “فرار کردن از درد” میتواند رنج سوگ را بیشتر و طولانیتر کند.
چطور فرار کردن از درد، سوگ را طولانیتر میکند؟
1.سعی میکنیم به خاطرات و افکار دردناک مرتبط با سوگ فکر نکنیم.
وقتی کسی را از دست میدهیم، ذهن ما پر از خاطرات و فکرهای مربوط به او میشود، چه خاطرات خوب و چه خاطراتی که الان در دوره سوگ دردناک به نظر میرسند. غریزهی ما میگوید که برای خلاص شدن از این درد، باید به آنها فکر نکنیم.
اما روانشناسان میگویند وقتی ما سعی میکنیم به چیزی فکر نکنیم، معمولاً همان چیز بیشتر به ذهنمان میآید، درست مثل وقتی که به شما میگویند به فیل صورتی فکر نکنید، اما فوراً یک فیل صورتی در ذهنتان ظاهر میشود! این تلاش برای سرکوب کردن خاطرات در دوره حزن، باعث میشود که ذهن ما در یک چرخه بیپایان از “فکر کردن و بعد سعی در فکر نکردن” گیر کند و این خودش به مرور زمان رنج این وضعیت را بیشتر میکند.
نکته کلیدی: فکر نکردن به خاطرات بد، باعث میشود آنها قویتر به ذهن برگردند و حزن را طولانیتر کنند.

2.از مکانها یا چیزهایی که یادآور فرد از دست رفته هستند و سوگ را بیدار میکنند، دوری میکنیم.
برای اینکه کمتر احساس ناراحتی کنیم، ممکن است از رفتن به جاهایی که با عزیز از دست رفته خاطره داریم، یا دیدن عکسها و وسایل او، خودداری کنیم. در لحظه، این کار شاید کمی آرامشبخش باشد، چون با درد سوگ مواجه نمیشویم. اما مشکل اینجاست که این دوری کردن باعث میشود ما هرگز یاد نگیریم که میتوانیم با آن خاطرات روبرو شویم و هنوز هم بتوانیم ادامه دهیم.
با این کار، ذهن ما فکر میکند که این مکانها یا اشیاء واقعاً خطرناک هستند و باید از آنها اجتناب کرد. نتیجهاش این میشود که زندگی ما محدودتر و کوچکتر میشود، چون مدام داریم از بخشهایی از دنیای خودمان فرار میکنیم و این خودش باعث میشود احساس غم و تنهایی در حزن بیشتر شود.
نکته کلیدی: دوری کردن از یادآورهای حزن، باعث میشود زندگی ما محدودتر و احساس تنهایی بیشتر شود.

3.تلاش میکنیم احساسات غم و ناراحتی سوگمان را حس نکنیم یا سرکوبشان کنیم.
غم، خشم، یا پوچی بعد از فقدان، احساسات بسیار سنگینی در دوره سوگ هستند. خیلی از ما سعی میکنیم این احساسات را نادیده بگیریم، یا با کارهایی مثل زیاد کار کردن، پرخوری، یا حتی مصرف مواد، خودمان را بیحس کنیم.
روانشناسان میگویند تلاش برای مبارزه با احساسات ناخوشایند حزن، مثل این است که در یک گودال ماسه روان، هر چه بیشتر دست و پا بزنیم، بیشتر در آن فرو میرویم. این مبارزه بیهوده، انرژی زیادی از ما میگیرد و مانع از این میشود که ما بتوانیم این احساسات را پردازش کنیم و کمکم با آنها کنار بیاییم. در نهایت، یا همیشه احساس کرختی و بیحسی میکنیم، یا نوسانات خلقی شدیدی پیدا میکنیم که سوگ را مزمنتر میکند.
نکته کلیدی: مبارزه با احساسات دردناک حزن، فقط آنها را قویتر میکند و ما را خسته.

4.روابطمان را کم میکنیم یا تغییرات بزرگ در زندگیمان میدهیم تا از درد سوگ فرار کنیم.
گاهی افراد برای اینکه کمتر با یادآوریها یا سؤالات دیگران در مورد سوگ روبرو شوند، از دوستان و خانوادهشان دوری میکنند. یا حتی تصمیم میگیرند کارشان را عوض کنند یا به جای دیگری بروند. اگرچه این تغییرات ممکن است در ابتدا کمی آرامشبخش باشند، اما انزوا و قطع ارتباط با دیگران، ما را از دریافت حمایتهای لازم محروم میکند. انسانها به حمایت اجتماعی نیاز دارند تا با مشکلات کنار بیایند. وقتی تنها میمانیم، احساس میکنیم کسی ما را نمیفهمد و این تنهایی میتواند حزن ما را عمیقتر و طولانیتر کند.
نکته کلیدی: قطع ارتباط با دیگران برای فرار از درد سوگ، ما را تنهاتر و غمگینتر میکند.

5.نمیتوانیم به زندگیمان بعد از سوگ، معنای جدیدی بدهیم.
یکی از مراحل مهم در کنار آمدن با سوگ، این است که بتوانیم بعد از آن، معنا و هدف جدیدی در زندگی پیدا کنیم. این به معنای فراموش کردن فرد از دست رفته نیست، بلکه به معنای پیدا کردن راهی برای ادامه دادن و زندگی کردن با یاد اوست. اما وقتی ما تمام انرژیمان را صرف فرار از درد سوگ میکنیم، دیگر وقتی برای فکر کردن به آینده، اهداف جدید یا ارزشهایمان نداریم. این باعث میشود احساس پوچی و بیهدفی کنیم و انگار در گذشته گیر کردهایم. نتیجه این میشود که سوگ، به جای اینکه ما را به سمت جلو ببرد، ما را در یک مکان تاریک و بدون امید نگه میدارد.
نکته کلیدی: فرار از درد سوگ مانع از این میشود که زندگیمان دوباره معنا پیدا کند و به سمت جلو حرکت کنیم.

نتیجهگیری
سوگ پس از فقدان، یک تجربه سخت است، اما قرار نیست همیشگی باشد. وقتی ما سعی میکنیم از درد و احساسات ناخوشایند ناشی از آن فرار کنیم، در واقع به این درد قدرت بیشتری میدهیم تا زندگیمان را کنترل کند. به جای اینکه با این سوگ مبارزه کنیم، باید یاد بگیریم که آن را بپذیریم و اجازه دهیم که به طور طبیعی مسیر خود را طی کند. پذیرش این احساسات، به این معنی نیست که آنها را دوست داریم، بلکه به این معنی است که اجازه میدهیم باشند و بدانیم که موقتی هستند. با این کار، میتوانیم انرژیمان را صرف ساختن یک زندگی معنادار، حتی با وجود یادگارهای فقدان، کنیم و از چنگال سوگ بیمارگونه رها شویم.



