شکاف در ساحت روان: تبیین پارادایم دوپاره سازی ایگو در آراء فروید و کلاین
ایگوی یکپارچه یا روانِ گسسته؟دوپاره سازی ایگو
در روانکاوی کلاسیک، «ایگو» (من) به عنوان نهادی شناخته میشود که وظیفه ایجاد تعادل میان رانههای بدوی و واقعیت بیرونی را بر عهده دارد. با این حال، روان همیشه قادر به حفظ این یکپارچگی نیست. مفهوم «دوپارهسازی» (Splitting) به فرآیندی اشاره دارد که در آن ایگو برای محافظت از خود در برابر اضطرابهای طاقتفرسا، به نوعی گسستِ درونی تن میدهد. در حالی که زیگموند فروید این پدیده را واکنشی به تضاد میان میل و واقعیت در سنین بالاتر میدید، ملانی کلاین آن را سنگبنای رشد روانی در نخستین ماههای زندگی بشر معرفی کرد. درک این تفاوت، کلید فهم گذار از روانکاوی کلاسیک به نظریه روابط موضوعی (Object Relations) است.
۱. دوپاره سازی در خدمت انکار واقعیت (دیدگاه فروید)
فروید مفهوم دوپاره سازی ایگو (Splitting of the Ego) را در اواخر عمر خود، بهویژه در مقالات مربوط به «فتیشیسم» و «دفاع در فرآیند ناهشیار»، مطرح کرد.
از نظر فروید، دوپاره سازی زمانی رخ میدهد که ایگو با یک تقاضای خطرناک از سوی واقعیت بیرونی مواجه میشود که نادیده گرفتن آن ممکن نیست، اما پذیرش آن نیز منجر به اضطرابی غیرقابل تحمل (مانند اضطراب اخته شدن) میگردد. در این حالت، ایگو به دو بخش تقسیم میشود: یک بخش واقعیت را میپذیرد و بخش دیگر، آن را انکار کرده و میل ناهشیار را جایگزین میکند. این دو بخش در کنار هم باقی میمانند بدون اینکه بر یکدیگر تاثیر بگذارند.
نتیجه: در دیدگاه فرویدی، دوپاره سازی یک مکانیسم دفاعی «نوروتیک» یا مرزی است که برای حل تعارض میان غریزه و جهان فیزیکی به کار میرود.

۲. پوزیشن پارانوئید-اسکیزوئید و دوپاره سازی بدوی (دیدگاه کلاین)
ملانی کلاین، مادر روانکاوی کودک، دوپاره سازی را به ابتداییترین مراحل نوزادی برد. او معتقد بود نوزاد از بدو تولد با کشمکش میان «غریزه مرگ» و «غریزه حیات» دست و پنجه نرم میکند.
کلاین معتقد بود که نوزاد برای زنده ماندن، ایگوی ناپخته خود را دوپاره میکند تا «بخش خوب» (که حامل عشق و لذت است) از «بخش بد» (که حامل خشم و غریزه مرگ است) جدا بماند. این فرآیند در «موضع پارانوئید-اسکیزوئید» رخ میدهد. نوزاد با این کار، از نابود شدن بخشهای محبوب درونش توسط بخشهای مخرب جلوگیری میکند.
نتیجه: در اینجا دوپاره سازی نه یک آسیب، بلکه یک «مکانیسم دفاعی بدوی» و ضروری برای بقای روانی نوزاد در برابر اضطرابهای ویرانگر اولیه است.

۳. دوپاره سازی «موضوع» (Object Splitting): پستان خوب و بد
یکی از بزرگترین تفاوتها در این است که کلاین بر خلاف فروید، دوپاره سازی ایگو را مستقیماً به دوپاره سازی «موضوع» (Object) پیوند میدهد.
کلاین توضیح میدهد که نوزاد مادر (یا پستان مادر) را به دو موجود مجزا تقسیم میکند: «پستان خوب» که بلافاصله نیازها را برآورده میکند و منبع امنیت است، و «پستان بد» که غایب است یا ناکامکننده. از نظر کلاین، چون ایگوی نوزاد ضعیف است و نمیتواند بپذیرد که «مادرِ مهربان» همان «مادرِ ناکامکننده» است، او را دوپاره میکند. فروید بیشتر بر تقسیم شدن «خودِ ایگو» در برابر واقعیت تاکید داشت، اما کلاین بر تقسیم شدن «دیگری» در دنیای درونی فرد متمرکز بود.
نتیجه: این نوع دوپاره سازی باعث میشود فرد در بزرگسالی نیز انسانها را به دو دسته «فرشته» یا «شیطان» تقسیم کند (تفکر سیاه و سفید).

۴. گذار به یکپارچگی: پوزیشن افسردگی (تکامل دیدگاه کلاین)
در حالی که فروید راه حل مشخصی برای ترمیم دوپاره سازی ارائه نداد (جز از طریق تحلیل طولانی)، کلاین یک مسیر رشدی برای عبور از آن ترسیم کرد.
کلاین معتقد بود با رشد کودک و افزایش توانمندی ایگو، او وارد «موضع افسردگی» (Depressive Position) میشود. در این مرحله، کودک متوجه میشود که پستان خوب و بد، در واقع متعلق به یک شخص (مادر) هستند. اینجاست که ایگو تلاش میکند پارههای جدا شده را به هم پیوند بزند. این فرآیند با احساس گناه و میل به «ترمیم» (Reparation) همراه است. برخلاف فروید که دوپاره سازی را یک بنبست دفاعی میدید، کلاین آن را مرحلهای میدانست که باید از آن عبور کرد تا به بلوغ عاطفی رسید.
نتیجه: موفقیت در پیوند زدن ایگوهای دوپاره شده، منجر به توانایی تجربه عشق و نفرت به صورت همزمان نسبت به یک فرد واحد میشود (رسیدن به ابژه کامل).

نتیجهگیری: از گسستگی تا تمامیت
تقابل دیدگاه فروید و کلاین در مورد دوپاره سازی ایگو، نشاندهنده تکامل درک بشر از پیچیدگیهای روان است. برای فروید، دوپاره سازی مکانیزمی است که در آن ایگو برای فرار از حقیقت، بخشی از خود را از کار میاندازد؛ نوعی مصالحه دردناک با واقعیت. اما برای کلاین، دوپاره سازی تاروپودِ نخستینِ تجربه انسانی است؛ سپری ضروری که روانِ کودک را در برابر طوفانهای درونی محافظت میکند تا زمانی که قدرت کافی برای یکپارچگی را پیدا کند.
در نهایت، شناخت این دو رویکرد به درمانگر و پژوهشگر کمک میکند تا درک کند که چرا انسانها در شرایط بحرانی به تفکر سیاه و سفید پناه میبرند. جعبهسیاه روان انسان نشان میدهد که «یکپارچگی ایگو» یک وضعیت پیشفرض نیست، بلکه دستاوردی است که از دلِ گذار از دوپارهسازیهای بدوی حاصل میشود. پذیرش این مطلب که «ما همزمان میتوانیم هم عشق بورزیم و هم خشمگین باشیم»، غایتِ عبور از دوپارهسازی و رسیدن به سلامت روانی است.



